در قتل من ای مه بکش آهسته کمان را
صدبار اگر از دست توام، خون رود از دل
از در چو درآیی همه بیرون رود از دل
لیلی همه در خنده و بازیست چه داند؟
کز دیده، چه ها بر سر مجنون رود از دل
گر قصه ی عشق من و یارم بنگارند
صدلیلی و مجنون همه بیرون رود از دل
گفتی که برون کن غم من از دل و خوش باش
آه، این سخن سخت مرا کی رود از دل؟
در قتل من ای مه بکش آهسته کمان را
حیف است که پیکان تو بیرون رود از دل